تبليغاتX
علـــــی بــــــی غـــــــم!(سابق)



از محرم پارسال تا الان خیلی نشده به اینجا سر بزنم! اینقدر که درگیر بودم! ولی هی اتفاقاتی می افته که وقتی با بعضی رسانه ها مطرحش می کنی مفید ترین جوابشون سکوته! میگم چرا هیچی نمیگید؟ شما که ادعا دارید واسه این مملکت دلسوزید پس کی؟ قرار نیست اشتباهات همدیگه رو یادآوری کنیم؟ قرار نیس اگه دیدیم کسی خیانت میکنه جلوشو بگیریم؟ قرار نیست نزاریم خریت یه آدم همه هم صنف هاشو نابود کنه؟

دیروز جایی نشسته بودیم و یکی از اقوام در مورد تدارک هیئت محلشون برای محرم داشت توضیح میداد. قضیه به مداح  و سخنران که رسید به حالت افسوس سرش و تکان داد و سکوت کرد. با اصرار من  توضیح داد که سال پیش م.ط. بزرگ مداح معروف رو دعوت کرده بودیم و بابت ۱۰ شب هرروز نیم ساعت ۸میلیون بهش دادیم. امسال که دوباره بهش گفتیم بیا گفته ۸ تومن کمه! ۱۵ میلیون به حسابم بریزید تا بیام!!!!!!!!!!!!!!!!!

ولی این همه ماجرا نبود! وقتی صحبت به سخنران رسید بغض کرده بود! میگفت ش.ح.ا گفته برای هر شب ۲میلیون بریزید به حسابم! ! ! ! ! !

 

یعنی دوس دارم وقتی امام حسین به کمرشون میزنه رو ببینمااااااااااااااااااااااااا !!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 17:10  توسط hp  | 



والا یه مدت زیادی که دنبال کارهام بودم که برم مالزی واسه ارشد وقت نشده بود بیام اینجا سر بزنم. تو این مدت اتفاقای زیادی افتاد و کارم به یه سری نهاد های خفن مثل نظام وظیفه افتاد. هنوزم یه سری چیزا رو نمی تونم باور کنم. خیلی سخته قبول کردنش! چیزای بدیهی که هیچ سایت خبری ندیدم بزاره! یا واقعا حالیشون نیست و نون تو خبرای دیگست یا اینکه جراتشو ندارن! ولی اینقدر به من فشار آورد که ساعت ها از شدت عصبانیت تو خیابون قدم زدم.

اینجا چند وقت یکبار یه سری از این شاهکار های بی نظم ترین نهاد این کشور (نیروی انتظامی) رو میخوام بزارم.

یکی از باحالترین این شاهکار هاشون وثیقه گرفتنه. کسی با اصل وثیقه گرفتن مشکلی نداره ولی چند تا مطلب مهم در موردش وجود داره!

وقتی میخوای وثیقه بزاری (بین ۵ تا ۱۵ میلیون) از تعهد میگیرن با این مضمون که شما موظفی رضایت داشته باشی که نیروی انتظامی هرکاری خواست با این وثیقه میتونه بکنه!

 

من خنگ! من نفهم! من هیچی از اسلام نمیدونم! فقط جان من یکی بیاد به من بگه این یعنی چی؟! نمیخوام بگم اگه یکی دیگه اینکارو بکنه چی بهش می گن! ولی حتما خودشون می دونن دیگه ... ! ! ! !

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 12:46  توسط hp  | 



نسیم پرچمت میـــــــــــــاد

بوی محرمت میـــــــــــــــاد

چی داره بر سرت میــــــاد

صدای مادرت میـــــــــــــاد



این چند وقت اینقدر وقتم کمه که حتی به کامنت ها هم نشده جواب بدم. الانم فقط اومدم

یه دستی به سر و گوش اینجا بکشم یکم فضاش عوض بشه.


یا حسین ...


+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 19:27  توسط hp  | 



انگیزه ای واسه نوشتن ندارم!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 22:51  توسط hp  | 



از این به بعد هم لینک می کنم هم تو وبلاگ ها نظر میدم 

 

 

چیزی البته عوض نشده یه تغییر رویکرده :دی

+ نوشته شده در  جمعه نهم مهر 1389ساعت 20:28  توسط hp  | 



دوستی گفت ۲ماه هر روز مادرم را کنترل کردم! و او هر روز نماز خواند!

 

 

 

 

 

بدون شرح!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 19:49  توسط hp  | 



زمان : جمعه - عید فطر

مکان : کرج- منزل پدر بزرگ

از دختر خالم (۲سالش نشده) پرسیدم باباتو بیشتر دوس داری یا مامانتو؟

 

گفت : مامانتو!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 13:59  توسط hp  | 



یکی از بزرگان رفته بود از یه خیار فروش خیار بخره ! شروع کرد جدا کردن خیار های خوب از بد!

فروشنده بهش گفت : آقا شما دیگه جدا نکن خوب ها رو! در هم بخر !

 

 

 

همین

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 14:1  توسط hp  | 



شنیده بودم تو ولنجک احیا برگزار میشه! به نظر فوق العاده میومد! تو کوه آدم احیا بگیره با خدا حرف بزنه! آخه قرآن تو کوه به حضرت محمد (ص) نازل شد! تو کوه خدا به حضرت ابراهیم نشانه های قیامت رو نشون داد! ذبح اسماعیل تو کوه بود و ... !

همه عزمم رو جزم کردم که برم! به یکی از دوستام گفتم و اونم اومد! حساب همه چیز رو کرده بودم غیر از اینکه برگزار کننده این مراسم شهرداریه!

ساعت ۱۱:۳۰ بود که بعد از کلی گشتن دنبال جای پارک رفتیم بالا تا به ایستگاه ۱ برسیم! اونجا هم پر از داف بود! منم از اون پایین هی فکر می کردم این ها هم دارن میرن واسه احیا! آخه سابقه نداشته اونوقت شب اونجا اینقدر شلوغ باشه! ۲۰ دقیقه ای رفتیم تا رسیدیم به محل برگزاری مراسم!

اونجا بود که مسیرمون از داف ها جدا شد! اون ها رفتن دنبال توپ بازی و بازی های دیگه و ما هم رفتیم دنبال صدای بلند گو!

یهو صحنه را دیدم و به خودم ... !

۵۰-۶۰ نفر نشسته بودن و یه مداح هم که ظاهرا اومده بود اونجا صداشو امتحان کنه اون بالا نشسته بود! مردم هم کاملا بی توجه بودن! هی داد میزد تورو خدا بیاید جلو! مردم هم برو بر نیگاش می کردن!

از اون جالب تر این بود که در ۲۰ قدمی این مراسم ملت شهید پرور مشغول انواع و اقسام بازی ها بودن! واقعا باید از شهرداری محترم بابت این مراسم معنوی تشکر کرد!

۵ دقیقه ای نشستیم و همه نقشه هایی که کشیده بودیم رو بر باد رفته دیدیم! ساعت ۱۱:۴۵ بود! بهم نگاه کردیم و تصمیم گرفتیم با سرعت هرچه تمام برگردیم و یه جایی بریم که حداقل برگزار کننده هاش ارزش شب قدر رو بفهمن!

تو مسیر دعای جوشن رو مقداریش رو خوندیم و رفتیم مسجد ارک!

 

بد آموزی نوشت : هیچکدوم از نقشه هایی که واسه خدا چینده بودم عملی نشد!

خدایا بازم تو برنده شدی! و از اینکه بهت باختم خوشحالم! از اینکه کاری که خودم میخوام رو نمیزاری بکنم لذت می برم! از اینکه باهام لج می کنی کیف می کنم! دو شب خودمو آماده کرده بودم واسه شب ۲۳ ام و بهم نشون دادی اونی که تو بخوای میشه نه اونی که من برنامه ریزی کنم!

ماه رمضون خوبیه ! کاشکی تموم نشه :(

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 13:57  توسط hp  | 



دیشب واسه مراسم احیا رفتیم مسجد حضرت امیر تو امیرآباد! چقدر جمعیت نشسته بود! تقریبا دو برابر پارسال! دقیقا نشون میده یه جا اگه برنامه داشته باشه چقدر خوب میتونه جوونا رو جذب کنه! اونم این وقت شب! قابل توجه مسئولین فرهنگی و غیر فرهنگی (گشت ارشاد)

اما یه نکته خیلی جالب بود! این همه داف یه جا ندیده بودم! حتی تو پاساژهای شهرک غرب و تجریش هم این همه اونم از این مدل های خیلی خاص یه جا با هم ندیده بودم خدایی !

یه پیشنهادی دیروز به ذهن خودم رسید! گفتم ما که استغار کردیم و بخشیده شدیم! داف های محترم هم همینطور! و چقدر فاز میده با یه دل پاک و خالی از گناه آدم بره داف بازی اونم با داف های پاک:دی

به نظر من ثواب هم داره :دی

فقط حیف که خانواده باهامون بود و اسلام دست و پای ما رو بسته بود :دی

 

به هرحال تو شب ۲۳ ام اگه حالی بهتون دست داد ما رو هم دعا کنید :دی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 11:49  توسط hp  | 



دیشب منزل یکی از دوستای قدیمی بابام افطار دعوت بودیم! من خیلی این آدمو با اینکه سپاهیه ولی دوسش دارم! آدمیه که شدید به اعتقاداتش پایبنده! ۸ سال جبهه بوده ولی نزاشته بچه هاش از اون واسه معافیت سربازی استفاده کنن! موقع جنگ موجی شده جوری که همه لباس هایی که تنش بوده پاره شده و الانم تشنج میگیره بعضی وقتا ولی ۱درصد جانبازی رو هم نگرفته! آدم فکرشو میکنه قشنگ دوس داره از این آدم خوشش بیاد!

 

بگزریم چی می خواستم بگم چی شد!

 

این آدم با این ویژگی هایی که گفتم سر سفره افطار شروع کرد یه داستانی رو تعریف کردن!

 

گفت خانمم امروز بعد از ظهر اومد به من گفت خیلی تشنمه! منم بهش گفتم :

روز عاشورا وقتی حضرت علی اکبر (ع) اومد پیش امام حسین (ع) و گفت تشنمه روایت هست که امام حسین (ع) زبانشون رو در دهان حضرت علی اکبر گذاشتن تا بهش نشون بدن که از اون تشنه ترن!

استغفرالله که ما روزه بودیم ... =))))))))))))))))))))))))))))))))))

 

 

 

(هرکی قضیه رو گرفت التماس دعا =)))))))))))))))))))))   )

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم شهریور 1389ساعت 21:36  توسط hp  | 



امروز بعد از سحری رفتم دابلیو سی ! خیلی طول نکشید ولی وقتی اونجا بودم اذان گفتن!


یهو بابام گفت حسین حواست باشه اذان گفتن ها!


یعنی منظورش چی بود ؟:(((((((( چرا همه منو اذیت می کنن:((((((((((

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 19:34  توسط hp  | 



به دلیل اتفاقات دیشب سحری امروز در سکوت کامل خبری برگزار شد :)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 19:40  توسط hp  | 



امروز صبح دیر از خواب بیدار شدیم! مامانم هم که عادتشه واسه سحری خاله هام رو بیدار میکنه امروز یادش رفته بود! و دقیقا موقع اذان یادش اومد! که دیگه کار از کار گذشته بود!

منم که دیدم اوضاع اینجوری تلفن رو برداشتم و زنگ زدم به یکی از خاله هام! از قرار معلوم خواب مونده بود ولی هنوز در جریان این نبود که دارن اذان میگن و فکر کرده بود زنگ زدیم بیدارش کنیم! منم کلی بگو بخند کردم باهاش! آخر سر گفت خوب من برم سحری آماده کنم منم گفتم نیازی نیست من فقط زنگ زده بودم نمازت قضا نشه

جای همه خالی کلی فحش خوردم  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 13:15  توسط hp  | 



امروز بعد از اینکه سحری رو خوردیم من مطابق عادت آب جوش و عسل رو می خواستم بخورم! از بابام پرسیدم چقدر مونده به اذان؟!

بابا گفت : 20 ثانیه ! ! ! !

و من نصف لیوان رو ب سرد ریختم و هورت کشیدم! قطره آخر داشت از گلوم پایین می رفت که بابام گفت : نه 2 دقیقه مونده!  و من پرید تو حلقم!

در همین لحظه داداشم با نگاهی عاقل اندر سفیه به من با اعتماد به حرف بابا شروع کرد چایی رو آروم خوردن که یهو اذان گفتن و اونم پرید تو حلقش!

یک ربعی مشغول خندیدن بودیم!


بعد از اذان و نماز بابا خواست قرآن بخونه! از من پرسید امروز چندم ماه رمضونه؟!

منم برای اینکه تلافی کنم گفتم پنجم ! و بابام با اعتماد به حرف من شروع به خواندن جزء پنجم کرد! وقتی قرآن خوندنش تموم شد من که نیمه خواب بودم آروم گفتم بابا شوخی کردم امروز چهارم بود  ! =)))))))))))))



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 20:13  توسط hp  | 



بعد از ناقص موندن گزارش سب شعر شکر خند برآن شدم تا گزارش به رسم خنده رو بنویسم که نوشتم :دی



اینم گزارش به رسم خنده : (اگه یکی حال داشت ویرایشش کنه :دی )


شب شعر این ماه با تاخیر چندین دقیقه ای مجری برنامه داریوش کاردان مواجه شد که به ناچار آقای امامیه زمام اجرا رو به دست گرفت و یکی دو تا شاعر مشغول به شعر خوانی شدند. بعد از دقایقی آقای کاردان خودش رو به جمع رسوند و گفت: می دونم هر بهونه ای برای این تاخیر کاملا مزخرف است!
اولین شاعری که کاردان او را به پا گذاشتن به سن! دعوت کرد فاتیما محمد دوست بود!
کاردان: ببخشید شما چقدر طول می کشید ؟ با توجه به تعدد شعرا اگه میشه زودتر بخونید!
که فاتیما در کمال خونسردی بعد از گپ و گفتی دوستانه در کمال آرامش و کاملا بی تفاوت به سخن کاردان شروع به شعر خوانی کرد.
خانم محمد دوست در قسمتی از شعرش به شکایت از عدم استقبال از دختر های چاق پرداخت که کاردان گفت: البته چاق ها هم طرفداران خاص خودشون رو دارند!
مراسم دف نوازی قسمت بعدی از مراسم شب شعر بود.
در قسمت بعدی کاردان شروع به خواندن بیوگرافی شخصی نمود و پس از اتمام آن گفت: هرکسی به این مشخصات می خوره خودش بیاد بالا!
ارمغان زمان فشمی که ظاهرا خودش رو بیشتر از سایرین شبیه به این بیوگرافی می دید پشت میکروفن رفت و خواند :
هرکجا مشکلات پابرجاست/ یا خرابی به نحوی از انحاست
بی گناهند جمله مسوولان / مطمئن باش بی کم و بی کاست
علتش بدحجابی زن هاست!
گر هدفمند گشته یارانه/ هیچ کس را اگر که یارا، نه
کی به تو گفت کار یارانه؟/ خوب بنگر، دلیل آن پیداست
علتش بدحجابی زن هاست!

هرکه معتاد بنگ و تریاک است/ آزمایش نشان دهد پاک است
پرقاچاق، ولوو و ماک است/ جنس هرآنچه خواستی اینجاست
علتش بدحجابی زن هاست!

و ادامه داد تا آنجا که گفت :

مردها جفت و تاق می خواهند/ یک دو لاغر، دو چاق می خواهند
نصف زن ها طلاق می خواهند/ به خدا این یکی دگر سرراست
علتش بدحجابی زن هاست!

کاردان گفت : دیدی چاق هم طرفدار داره ؟

استاد بانی شاعر دیگه ای بود که با تمام قدرت پا به سن گذاشت! و گفت :
با خری گرم گفت و گو بودم گفت من خر ولی تو آدم باش

که کاردان گفت: الان رو میگید دیگه ؟!

استاد در شعر بعدی خود گفت :

ای سرو روان دچـــار قوزم کردی درگیر غـم شـبانه روزم کـردی
بنزین پر از شراب عشقت بس بود دیوانه چرا دوگانه سوزم کردی

بعد از استاد بانی، علیرضا ناصحی پانتومیمی بسیار زیبا در مورد مشاجرات زن و مرد اجرا کرد که با تشویق شدید حضار مواجه شد !
خلیل جوادی شاعر بعدی بود که بعد از خواندن شعر به کسوت مجری گری نیز در آمد! و در ادامه در صندلی مجاور کاردان با اجرا پرداخت!
شعر جوادی اینگونه بود :
یگن بــرادرای اهل ایمـــــان
بـــرای اصـلاح ا مـور نسوان ـ
نشستنو حســـابی طرح دادن
حـدود منـکراتـو شــرح دادن
و ادامه تا آنجا که گفت :
دختره بـــا سبیل نصــفه نیمه
هر جــا بـره معـــافه از جریمه
کارش اگـه گیرکنه تــــو اداره
تــــار سبیلشو گــــرو میـذاره
تمــوم چیـزای تکـــون دهنده
مــال همین حجــاب نیـم بنده
و گفت :
اونــــا کـه قـصد ازدواج دارن
بــاید خلافی بگـــــیرن بیــارن
امــــــا فقط گــرفتن خلافی
برای دفتر خونه نیست کـــــافی
اون کــه برای ثبت عقد میــره
مــاینه فنی ام بــــاید بگـــیره

رضا حبیبی بعد از اجرای موسیقی پدرام ملکوتی به روی سن رفت و شعری در مورد کشور ایده آل خود خواند.
کاردان در ادامه به ذکر خاطره ای از علامه جعفری پرداخت که با تقلید صدای ایشون جذابیت مضاعفی داشت.
جوادی گفت : مادر پیاله عکس رخ یار دیده ایم! در اینجا مادر پیاله یکی از فحش های قدیمیه!
محمدرضا ستوده پس از قرار گرفتن پشت جایگاه به خواندن چندین شعر پرداخت که به دلیل تکراری بودن زیاد مورد استقبال حضار قرار نگرفت! و بعد از وی نیز چند شاعر دیگر از جمله استاد حسامی محولاتی به خواندن شعر پرداختند.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 19:47  توسط hp  | 



این دومین شکرخند کارتی بود که من توش شرکت کردم! شکرخندی که با تحریم داریوش کاردان و محمد رضا عالی پیام مواجه شده بود! (تا اونجایی که من میدونم البته) بعد از یه خلاصه مفصل از شکر خند 44 حدود ساعت 5:30 برنامه رسما شروع شد! رضا رفیع از سمت چپ سن و خانم ملک فرنود از سمت راست به پشت میز ها رفتن (البته با توجه به مدل نگاه میتونه برعکس هم باشه :دی ). رفیع توضیح داد که این عمل به خاطر حفظ شرعیات بوده!

در ادامه رفیع با تبریک میلاد امام زمان (عج) با اشاره به حضور خانم ملک فرنود که ظاهرا در جلسه قبل کل کل های جنسیتی با هم داشتن گفت : اجازه می دهیم خانم ملک فرنود هم به من و سایرین سلام علیکی داشته باشند! 

رفیع ادامه داد: در روایات آمده است 6 مرداد تولد بنده است و گفت :

تو را ای عشق ما چشم انتظاریم              برای دیدن تو بی قراریم

اگرچه منتظر بودن ثواب است                 ولی ما آدمیم و کار داریم!


و گفت در شهر ما شخصی بود که بواسطه شعری برای ائمه مشهور شده بود! گفته بود :

شب میلاد شه با درجه!        عجل الله تعالی فرجه







ادامه دارد :دی





+ نوشته شده در  جمعه هشتم مرداد 1389ساعت 22:2  توسط hp  | 



یک مشاعره یی با یکی از دوستان شاعرم (فاطیما) انجام دادم که واسم جالب بود! اینجا میزارم :دی


قاعدتا از قسمتی که مربوط به شعرهای منه توقع وزن و قافیه و این چیزها رو نداشته باشید :دی

(رنگ بنفش منم :دی)


وا فريادا ز عشق وا فريادا
کارم بيکي طرفه نگار افتادا
گر داد من شکسته دادا دادا
ور نه من و عشق هر چه بادا بادا

(این شعر از هاتفه! در ادامه بقیه شعرها از خودمه)


ای آن که گِلِه ز یارِ خود بنمودی
بر طُرفه نگارِ قابلت خشنودی
بر ما نظری... که یارمان پرپر شد...
خاکسترِ عشق کهنِه مان بر سر شد...


داد نزن! شیوه نکن! وقت نظر نزدیک است!
شب های تمام مملکت تاریک است!
از عشق کهن سخن مگو با من! یار!
زیرا دل من منتظر تحریک است!


تو کهنه سواری، تحریکت آخر چیست!!!
تحریک نمی شوی... تَبَه باور نیست
تو مثل کمان هزار تیر اندازی
کس را نشود بدونِ یک یاور زیست


تو در کوشیدنی جانا!
که خود را بر من اندازی؟
هه هه ! عمرا! نمی خواهم!
مرا چه به چنین بازی ! :))


یارت نمیییی شم! برو!
گرفتارت نمی شم!
خیلیییی رووو داری...
مزاحم کارت! نمی شم! :))


می سوزم از اشتیاقت!
در آتشم از فراقت!
میدانم از دوریه من!
دیگر نداری تو طاقت!


تو را سوزِ دل هست ز جایی دگر :دی
مرا با تو سودی نباشد پسر
روم یارِ دیگر گزینم، که کمتر نیم
از آن دخترِ لوچِ مشتی صَفَر
که در اوّلِ ماه یارش کند
عوض، زان که دیگر ندارد ثمر... 


روی تو از کنارم نازنین یار!
بجایت آمده از شهر گلنار!
رود او نیز همچون تو روزی
که اینجا را نباشد بیش از این کار!
اگر گلنار من لوچ است و سن دار
چرا او آماده جایت! خبر دار!
یقینا every one look for better one
you were not as pretty مثل گلنار
if i were u حسودی نمی کردم
حسود هرگز نیاسود! جان دلدار
باباش مشتی صفر نیست! مستر نایکه!
خودش هم دختری ناز است و غمخوار!
خدیجه یاسمن نیکول سمانه
هووو های عزیزش را علمدار
بود قافیه تنگ و حرف بسیار
برون گشتی خلاصه از دلم! far
برایت آرزو کردم بهشت و
ولی خوب شایدم مقداری از نار
برو زین پس به عشقم مبتلا شو
که good bye for ever گویم دویست بار


روانم را کلامت کرده مخدوش
هزارتا ناز خریدیمو اینم روش!
آره تو راست میگی، اوضاع بی ریخته!
نمیشه گفت دیگه از حمّومو دوش... :دی



+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 0:22  توسط hp  | 



مادر عزیزم روزت مبارک >:دی<

my mother i love you and i need you,even tough

i love you and i need you,even tough

i may at times have made you tear your hair

i set myself apart,bet even so

your presence and your loves are always there

you are my jail cell and ten-ton door

that keeps me from just being who i am

and so i pound the walls and go to war

ramming all the rules that i can ram

yet though i mast rebel,all the while

i know your love,s the ground on wich i stand

i wait upon the flash of your pround smile,my mother

and twist inside at every reprimand

i,m sorry for the times i,ve caused you pain

after these brief storms,love will remain



به همه زن هایی که لیاقت تبریک رو دارن هم این روز رو تبریک می گم :قلب

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 18:58  توسط hp  | 



این روضه ها امروز و فردا کردنش سخت است

باید بگویم گرچه معنا کردنش سخت است

لکنت گرفته پلک تو در بین آن کوچه

این راز سربسته ست افشا کردنش سخت است

چشمی که دست سنگی آن بی حیا بسته

مقداد می دانست که وا کردنش سخت است

دستی که بین کوچه ها از پا تو را انداخت

فهمید قدّ حیدری تا کردنش سخت است

حالا که داری خواهشی تابوت می خواهی؟

اسباب مرگ تو !؟ مهیّا کردنش سخت است

با غسل زیر پیرهن فکر علی بودی

زخم نود روزه تماشا کردنش سخت است

‹

داغ کبود کوچه ها آنقدر روشن بود

فهمید دست فتنه ، حاشا کردنش سخت است

یوسف رحیمی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت 10:20  توسط hp  |